تبليغاتX
قهوه ی تلخ

قهوه ی تلخ

می دونی توی فیلم ترمینال خانمی که مهماندار هواپیما است وقتی رابطه اش با مردی که توی ترمینال علاف است جور میشود و با هم شام می خورند پیجر خانم هی زنگ می زند و او هم هی خاموشش می کند. مردی که شیفته ی زن است میگه چرا خاموشش نمی کنی؟ میگه هفت سال است منتظر یک پیامی هستم. نمی تونم خاموشش کنم.

خاطرم نیست مرد چی بهش میگه ولی دقایق سرب اون میز شام جوری پیش میرود که زن شگفت زده می شود و به کناری میرود و با قدرت تمام پیجر را پرت میکند دور...

نمی دونم شاید طی این سال ها موبایلم خاموش شده باشد. و یا حتی سعی کرده باشم فراموشت کنم. ولی اون چیزی که همیشه در من بوده و هست انتظار است. با موبایل پرت کردن و این چیزا هم چیزی هل نمی شود. شاید اگر بشد دلت را توی مشتت بگیری و پرتش کنی یه دوری....

نمیشه.. نمیخوام بشه.. منتظرم. منتظرتم. منتظرم بوده ام در همه حال حتی اگه با کسی شام خورده باشم. خودت میدونی من آدم اتفاقات بعد از شام نیستم. منتظرتم چون اینجوریا نیست که از این جان و تن بیرون بروی.

برف نو برف نو

بنشین

خوش نشسته ای بر بام.  

 

+ نوشته شده در  جمعه هجدهم اردیبهشت 1388ساعت 10:12  توسط منتظر  | 

سپیده که سر بزند ششم اردی بهشت هشتاد وهشت آغاز می شود. روزی که خمار آلوده و مجنون در من افتادی... و هنوز بی هوا هستی و می خروشی و به لرزه در می آوری  و نمی دانم ویران یا آباد میکنی؟! اما فارغ از هر دگرگونی هنوز هستی اگر چه بی هوا، بی آب، بی سایه، بی صدا... 

 

چه دانم های بسیار است لیکن من نمی دانم

که خوردم از دهان بندی از این دریا کفی افیون

 


بر روی نیمکت سبز برایت آخرین شعرم را گذاشته ام.

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم اردیبهشت 1388ساعت 22:58  توسط منتظر  | 

 

بغیر از آنکه بشد دین و دل از دستم

 

بیا ببین که ز عشقت چه طرف بربستم

 

بسوخت حافظ و آن یار دلنواز نگفت

 

که مرهمی بفرستم چو خاطرش خستم

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم فروردین 1388ساعت 23:49  توسط منتظر  |