خاطرم نیست مرد چی بهش میگه ولی دقایق سرب اون میز شام جوری پیش میرود که زن شگفت زده می شود و به کناری میرود و با قدرت تمام پیجر را پرت میکند دور...
نمی دونم شاید طی این سال ها موبایلم خاموش شده باشد. و یا حتی سعی کرده باشم فراموشت کنم. ولی اون چیزی که همیشه در من بوده و هست انتظار است. با موبایل پرت کردن و این چیزا هم چیزی هل نمی شود. شاید اگر بشد دلت را توی مشتت بگیری و پرتش کنی یه دوری....
نمیشه.. نمیخوام بشه.. منتظرم. منتظرتم. منتظرم بوده ام در همه حال حتی اگه با کسی شام خورده باشم. خودت میدونی من آدم اتفاقات بعد از شام نیستم. منتظرتم چون اینجوریا نیست که از این جان و تن بیرون بروی.
برف نو برف نو
بنشین
خوش نشسته ای بر بام.

